-متشکرم از همه کسایی که تفلدمان را تبریک گفتن.
خیلی لطف کردین![]()
-دانشگاه رو میرم..درسو نمیخونم..کلاسارو به زیبایی دودر میکنم!!!![]()
-به به! وقتی فک مینم که ترم داره به آخراش میرسه،رعشه میگیرم
من چه کنم با این بافت آخه؟!!!
مگه میشه اطلسو حفظ کرد تحویل ملک داد!(تنها راهی که به فکرم رسیده بود تا پاس کنم بافتو!!)
-پزشکیا کماکان خودشونو واسه ما میگیرن!
شانس آوردیم دانشکده شون اونوره(همون ور دیگه!
یعنی اصلا مسیرشون سر راه دانشکده ما نیس)
-ما واسه کسی کلاس رشته نمیایم به خدا![]()
-تو وبلاگمون یه روز دعواس یه روز آشتی![]()
-امروز مفیدترین پنجشنبه برام بود از اول ترم تا حالا! چون نشستم مقادری درس خواندم.چرا؟ چون استاد آناتومی رابه را ازمون کوییز میگیره یا میپرسه.خدا پدرشو بیامرزه،اگه گیر نمیداد که لای همون کتابم باز نمیکردم!
ولی من هنوز نفهمیدم آدمک نخاع کجاشه!
سر همین آدمکه امروز کلی با بچه ها خندیدیم.
-راستی تعطیلی هفته قبلو تهران بودم.چه حالی داد![]()
نیمه دوم به دنیا اومدن این بدی رو داره که آدم زود بزرگ میشه!![]()


بعدش باکلی هرهر وکرکر تو راه برگشتیم خوابگاه ،هرچن فیلمش بسیار چرند بود ولی اون روز خوش گذشت بهمون![]()
الان این مسئله لاو ترکوندن تو سینماها تبدیل شده به یه مد!
آخه جلو چشمه این همه آدم............... سینماها دیگه شده جای همین کارا!واقعا جای تاسف داره![]()
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
۱)بچه ها باید ببخشید من دیگه مرتب بهتون سر نمیزنم. .یعنی بعضی وقتا میام وبتون ولی نمیرسم نظر بذارم! در آینده سعی میکنم جبران کنم![]()
۲)خانوم مژگان لطفا به کنکورو قورت بده بیاین.![]()
2) وای ی ی ی ی خدا ملک کماکان حال میگیرد!اصلا نمیشه من این آدمو توصیف کنم.جلسه دومی که اومد گف درمورد سلول صحبت میکنیم.یعدش رفت چگونگی به وجود اومدن جهانو گرفت و................همونو دوساعت تمام پیچ داد! نیم ساعت از وقت کلاس گذشت میگیم استاد ما گشنه مونه!(ساعت 12:30) میگه ناهار میخواین چیکار؟گوش کنین!!!!
جلسه سوم که من حتی یه کلمه شو نفهمیدم چی گف! کلا زده بود تو خط زبان اصلی! نکته جالبتر از همه یکی از پسرای کلاس بود که از اول تا آخر کلاسو چرت میزد! همه بچه ها به جای اینکه استادو نگاه کنن،اونو نگاه میکردن! یکی از دوستام میگ استاد خودش اینقد باعشق درس میده و تو کف درسه که اصلا حواسش به کارای دانشجوهاش نیس! آخر کلاس یکی دیگه از پسرا به اونی که خواب بود گف خاک بر سرت! همه تورو نگا میکردن،میخندیدن!
عجب معضلی شده این بافت شناسی واسه ما!
3) آقا ما یه شیمی مورتیمر ناقابل داریمااااااااااااا،تا حالا 3تا استاد اومدن درس دادن اونو!(مباحثشونم جداسااااااا،فک نکنین جای هم میان) آخریشم خودش رزیدنت بود.دانشگاه تهران درس خونده بود والان فک کنم دانشجوی P.H.D همین ساریه.به قول یکی از بچه های مازندرانیمون:" تو که این همه مدت تهران موندی،این تلفظ غلط بعضی کلمات از دهنت نیافتاد؟"
نیس استاده تازه کار بود وبه قولی پپه! اگه سوتی میداد،کسی سعی نمیکرد جلو خودشو بگیره که از خنده منفجر نشه! همه کلاس یهو میرف هوا!
4) بعد 20روز که ما دانشگاه رفتیم،تازه دوشنبه واسه ما جلسه توجیهی گرفتن! یعنی بنده تازه همین دوشنبه رییس دانشکده مونو دیدم!
کلی ازمون پذیرایی کردن و رییس و معاوناش و......صحبت کردن.بعدش گفتن شما اگه حرفی دارین بگین.وای اینجاش کلی جالب بود.بغل دستی من میگف انگار نه انگار که ما داریم با رییس دانشکده مون حرف میزنیم! انگار رفیقمونه! یکی اون وسط میگه دانشکده بهداشتو نمیتونین ببرین جای دیگه؟(اگه به اون عکسی که از دانشکده گذاشتم،دقت کرده باشین تابلوی دانشکده بهداشت بالای داروسازیه،اونا طبقه بالا هستن)
رییس دانشکده مرده از خنده! میگف چشم، داریم تلاش میکنیم که ببریمش ساختمون جدا.
5) وبلاگ کلاسو ساختیم.کم کم داره را میافته.
6) امروز مامان اقوام وآشناهارو دعوتیده بود به صرف غذا.چون تابستون دیگه وقت نموند که به اونا به قول خودشون شیرینی بدیم (واسه قبولی من)،خودشونم هردفعه مارو میدیدن،میگفتن! دوستامم دعوت کردم.بعدحدودا یه ماه دیدمشون.کلی هم واسه هم از دانشگامون حرفیدیم.
7) دیگه چیزی یادم نمیاد بگم.فردا ظهر برمیگردم ساری![]()
چطولیییییییییییییییییییین دوستای خوب؟
اینجانب کشفیدم که یه کافی نت دقیقا دمه خوابگامون هس! الانم من اونجام![]()
آخه اگه از کامپوترای خوابگاه یه جوریه که روش به سمته همس.اونوقت بخوای یه کاری کنی همه میفهمن! منم اینجا ماشاا.. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد زندگی و دانشگاهو و....نوشتم دیگه!![]()
امروز صبح کلاسمون لغوید واسه همین فرصت یافتم که بیام نت.۱تا ۳شیمی داریمو بعدشم تربیت بدنی. ای خداااااااااااااااا تربیت بدنی چیه آخه؟!!!
منم تنبللللللللللللللللللل![]()
امروز وقت نمونده برام که بیام وبلاگای شما.حتما زود تند سریع میام.
الان بقیه بچه های اتاقمون عین این فیلسوفا نشستن دارن آناتومی میخونن! من عین این سرخوشا دقیقه نودیم!!!!!
خودم موندم چه جوری من نشستم یه سال دیگه بکوب واسه کنکور خوندم؟
هرچی فک میکنم به جواب نمیرسم! الان کتاب میگیرم دستم هی فکرم میپره اینور اونور..........![]()
باز دارن زیاد حرف میزنم.فعلا
دوستون دارم![]()
از دیشب میخوام این پستو بفرستم که نمیشد! یعنی سرورای بلاگفا باز قاط زده بودن.حالا دقیق ۱ساعت مونده به حرکتم را افتاده!!!!! خودتون فک کنین کنین من الان چه عجله ای دارم!![]()
سلام
چهارشنبه با 3تا از بچه های اینورا برگشتیم خونه.هویجوری.البته خیلیم هویجوری نبودااااااااااا.یه سری خورده ریزم بود که باید میبردم خوابگاه.بچه های سال بالایی میگفتن ماهم سال اول همش آخر هفته ها میرفتیم خونه ولی الان اینجوری نیستیم دیگه.
خوب این یه هفته اتفاقات بسیاری افتادکه به علت ذیق وقت مجبورم خلاصه بگم.
اول اوله اول همون شب قبل رفتن بنده سیمکارت همرا اولمو گم کردم! حال میکنین توروخدا شانسو؟ چون بعضی وقتا ایرانسل میذاشتم تو گوشیم اون سیمو درمیاوردمو میذاشتم رو میز .ایندفعه هم همین کارو کردم،ولی سیمکارته آب شد رفت زیر زمین!همه جارو گشتیم نبود که نبود.تا اینکه من گفتم این هفته رو با ایرانسل جان سپری میکنم تا مامان اینا برن درخواست سیمکارت المثنی بدن!
شنه رفتم خوابگاه،مامان وباباکه برگشتن.اولاش نلاحت بودم مقادیری! ولی ننشستم مثه این نینی ها زار زار گریه کنماااااااا.سوییت ما 3خوابه س که ما تو اتاقمون 4نفریم.2تا از بچه های همکلاسی خودمن،یکی دیگه هم سال پنجمه(تو این خوابگاه بیشتر بچه ها دارو میخونن) چون روز ثبت نام اکثر بچه هارو دیده بودم تقریبا میشناختمشون.شبشم رفتیم سوییت طبقه پایین نشستیم باهم تا آخر شب هرهر وکرکر کردیم! اصلا انگار نه انگار که ما از خانواده هامون جداشدیم!فردا شب اونا اومدن اتاق ما،بعدش باز ما رفتیم.......
اولین کلاس که من رفتم بافت شناسی بود.استادمونم جناب م*ل*ک زا*ده که چه تو محیط نت چه از بروبچ خوابگاه کلی ازش تعریف شنیده بودم! همون روز هممون از زندگی ناامید شده بودیم! بابا این کیه دیگه؟ چرا اینقد لغات خارجکی میپرونه؟ درسته که انگلیس زندگی میکرد مدتی،ولی معلوم بود خودش عمدا میخواد تو حرفاش از لغت خارجی استفاده کنه! تا فرداش که بریم کلاس آناتومی،همه دپرس بودیم ولی استاد آناتومی خیلی باحال بود از بچه ها شنیدم مثه اینگه کانادا درس خونده ولی هنوز ته لهجه مازندرانشو داشت واصلا از لغتای خارجی استفاده نمیکرد.کلا من با دکتر رض*ای*ی(همون استاد آناتومی) خیلی حال کردم،ازش خیلی خوشم امد.
یا استاد زبانومون(قابل توجه اینکه بنده زبان پیش خوردم!!!
) بعد 31سال زندگی تو آمریکا برگشته ایران وجالبه که همراه با یه ذره ته لهجه انگلیسی که داره بیشتر لهجه ش میخوره به سارویا.
خانوم س*م*ن*ان*ی هم استاد شیمی که ظاهرا خوب به نظر میرسید.دیگه کیو دیدم؟ یادم نمساد!
آهان دکتر زک*و*ی استاد اندیشه! این درسو میبرن سالن آمفی تاتر که بچه ها نتونن هیچ غلط کاری کنن واستاد همه رو ببینه! منکه فقط 10دقیقه اولو یادمه چی گف،بقیه شو اصلا گوش ندادم! حالا این استاده سعی میکرد خیلی هیجان بده به صحبت کردنشاااااااااا اگه از اون بیحالا بود چی میشد!؟!
از بچه های کلاس بگم حالا.بچه های باحالی دارم تو کلاس.چه دختراش چه پسراش.وای خدا شبا کارمون تو خوابگا جالبه.یکی از بچه ها پامیشه ادای پسرای کلاسو درمیاره،بدون اینکه اسمشونو بگه،بعد میپرسه ازمون که این ادای کی بود درآوردم؟! مخصوصا یکی ازپسرا که خیلی فیلمه! وقتی ادای نشستن اونو درمیاورد ما هرکدوم یه طرف اتاق افتاده بودیم از خنده!
چن تا پدیده هم دیدم تو کلاس.مثلا یکی از پسرا دوسال تو یه شهر دیگه پزشکی میخونده،امسال تغییر رشته داده اومده دارو.یا دوتا برادر که هردوشون مجارستان ۵/۳ دارو میخوندن وبعد دوزاریشون افتاد که مدرکی که اونجا میدن بهوشن لیسانسه! حالا پاشدن اومدن ساری،نفری هرترم 6میلیون تومن میدن انجا که دارو بخونن!!! جالبترش م اینه که یه درسو با ما نشستن،یه درسو با ترم هشتیا،یه درس با ترم پنجیا!و...خودشونم قاطی کردن!
میدونین من کلا احسااساتم قوی نیست ولی اون اولا که مامان زنگ میزد یهویی بغض میکردم پشت تلفن،البته مامان اصلا متوجه نمیشد ولی من حالم یهویی شدیدا دگرگون میشد.یه روزشم که بابا زنگیده بود اشکام همینجوری را افتاد.بی صدا! من داشتم باهاش حرف میزد ،از اونور اشکامم میریخت!اینم بابا متوجه نشد ولی خودم فک نمیکردم یه روزی این حس بهم دس بده![]()
آهان راستی از جشنی که برامون گرفتم بگم.اقا ماتو تلویزیون روز ثبت نام بچه های دانشگاهای تهرانو دیدم کلی غصه خوردی که چرا به ما گل ندادن! مارو یه هفته کلاس نشوندن،بعد 7مهر واسمون جشن گرفتن.دم در بهمون گلو کلی پوشه موشه وبوروشورای مختلف وقرآن و خوراکی و....دادن! وای چقدر خنده دار بود یه یارویی که فک کنم شبکه مازندران کار میکرد آورده بودن،طرف فک میکرد خیلی بانمکه! هرچی میگف کسی نمیخندید.آخرش خودش گف یعنی اینقد حرفای من بی نمکه کسی نمیخنده؟!!!رییس دانشگاه وانواع واقسام معاوناشم سخنرانی کردن و....
اینم عکسش:

1-تو خوابگامونم میتونیم بیام نت ولی اصلا تو این هفته فرصت نداشتم که بیام.ببینیم تا بعدش چی میشه
2-ما بچه ها صحبت کردم،داریم وبلاگ میسازیم واسه کلاسمون.
اینم چن تا عکس از دانشکده مون:



همه کسایی که میرن دانشگاه میگن"دانشگاه اون چیز نبود که فکرشو میکردم" حالا من اصلا درمورد دانشگاه فکری نمیکنم! میدونم که چیز بزرگی نیس.پس فک نکنم تو ذوقم بخوره
چون آماده ام![]()
دیگه مثه قبل پلاس نیستم تو نت.باید ببینم اوضاع نت اونجا چه جوریه.ولی سعی میکنم وب شماهارو از طریق نت ایرانسل پیگیر کنم.حالا همچین دارم میگم انگار دفعه بعدی که برمیگردم ۲سال دیگه س!
یهو دیدین فردا اومدم باز

ساری- دوشنبه- ساعت 10 صبح -دانشگاه علوم پزشکی
اولا بگم که بیشتر دانشگاهای ساری تا اونجایی که من دیدم خارج شهره و دانشگاه ما از همه خارج ترترتره!
همین ورودی دانشگاه هم دانشکده داروسازی بود.خوشبختانه همه رشته ها ثبت نامشون باهم نبود،یعنی هر رشته،تو دانشکده خودش ثبت نام میکرد.یعنی ما فقط 26 نفر بودیم واسه ثبت نام
اما..اما....اینقد پرسنلش کند عمل میکردن که حد نداشت
میز اول:
یه آقا نشسته بود که گویا کارت دانشجویی هامونو صادر میکرد. اولش که من رفتم بیکار بود ولی وقتی دید کارا تو قسمتای بعدی کند پیش میره بهمون گف عکستونو بدین تا من کارتتونو حاضر کنم.
میز دوم:
خانومه مدارکو ازمون میگرفت،چک میکرد،عکسو به پوشه منگنه میکرد.تازه کلی هم غر غر میکرد که قبل اینکه بیاین پیش من همه مدارکو مرتب کنین
میز سوم:
خانومه یه مقدار با دقت بیشتری نگاه میکرد به مدارک
تنها کار مهمی که انجام میداد این بود که رسید پستی تاییدیه تحصیلی و میگرفت ازمون،میذاشت لای همون پوشه.که تا اونجایی که من دیدم کسی از بچه ها اونو نیاورده بود جز من
میز چهارم:
اینجا یه خرده فعالیتش بیشتر بود
خانومه اسمامونو وشماره دانشجویی رو نگاه میکرد و تو کامپیوتر وارد میکردو کامپیوتر زحمت میکشید برگه انتخاب واحدو پرینت میگرفت! که البته بیشتر معطلی بچه ها همین قسمت بود.چون هی قطع میشد...هی وصل میشد..هی قطع میشد.....هی...
از این به بعد ما باید بعد اینکه 3تا از همون برگه کپی میگرفتیم، اونو رو میبردیم طبق 3 که استاد راهنما آقای ش*ک*رز*اده امضا کنه. خیلی مرد باحال وخوش برخوردی بود،منکه خوشم اومد.
بعدش اتاق خانوم اف*ض*لی که اونم امضا کنه.بعدش خودمونم افتخار دادیم امضا کردیم.تا اینجاش من داشتم فک میکردم چه برگه مهمیه که این همه امضا میخواد.دیدم زیرش نوشته:
این برگه فقط جهت اطلاع دانشجو میباشد وارزش دیگری ندارد
حالا..رفتیم کارت دانشجوییمونو از اون یارو میز اولیه گرفتیم،مثه اینکه باید برا امضاش میرفتیم دانشکده پزشکی.خوشبختانه اون آقاهه که باید امضاش میکرد، اومده بود تودانشکده خودمون که من یقه شو تو راهرو وقتی که داشت میرفت گرفتم! جالبه که بعضی از بچه ها دم ماشینش گرفتنش که داشت میرفت خونه!
بعدش رفتیم اتاق یه خانومه دیگه که اسمشو نمیدونم.اینم خیلی باحال بود.اباید دوتا فرم پر میکردیم. همه عجله داشتیم که کارمون سریعتر انجا شه،اون خانومه میگف عجله نکنید،شما 6سال پیش من هستین.
ساعت شد2.حالا باید میرفتیم تو شهر واسه خوابگاهو این حرفا.رسیدیم اونجا دیدیم اولا که تا تعهد محضری ندی هیچکاری برات نمیکنن.دوما محضرا اون ساعت بسته بودسوما اون محضرداریم که آورده بودن اونجا یه ربع زودتر از ساعت عادی کارشو تعطیل کرده بود!
هیچی دیگه چون ما نمیتونستیم بمونیمو باید برمیگشتیم، یه آشنا ساری داشتیم.مدارکو بردیم دادیم به اون که فرداش(امروز) بره کارای تعهدنامه رو انجام بده.از طرفی خیلی اتفاقی مسئول خوابگاها از فامیلای دامادشون دراومد که همونجا زنگید بهشو سفارش کردو اونم گف مشکلی نیس وخوابگاهشون حله! امروزم آزیتا(دختر همون آشنامون) زنگید گف کارای تعهدنامه رو انجام داده.
این بود از روز ثبت نام من.میخواستم از دانشکده عکس بگیرم ولی کارا زیاد بود،وقت نشد.
1) کلاسا از فردا شروع میشه.من احتمالا جمعه یا شنبه میرم.
2)بابا وقتی کارای اون خانومارو دید،گف ما داریم مفتی کار میکنیم به خدا! الکی جونمونو میگیریم!
3) طبق لیستی که من تو سایت دانشگا ه دیدم ما 26 نفریم که 10نفر پسر و16 نفر دختر هستن.البته یه عده ای هم نیمسال دوم بودن که جاشونو با نیمسال اولیا عوض کردنو اومدن کلاس ما.
4) تا اونجایی که من از دخترا شنیدم همشون از گیلان-مازندران وگلستان بودن ولی یه پسره میگف از تبریز اومده،یکی هم از خراسان جنوبی.بقیه شونو نمیدونم.
5) رو برد زده بودن تعویض داروسازی یزد با ساری! جالبه.کی حاضر میشه از این آب وهوا بره اون آبو هوا؟ اونم با این وضعیت که اکثر بچه ها بومی هستن
۶) تابستونم تموم شد.به همین سادگی...به همین خوشمزگی!
۷) وبلاگ کنکورم= کنکورو قورت بده!